غزل شمارهٔ ۲۳۳۹

عمری‌ست در نظرها اشک عرق نقابیم

از شرم خودنمایی خون دلیم و آبیم

جوشیده‌ایم از دل با صد خیال باطل

دود همین سپندیم اشک همین ‌کبابیم

خلقی ز ما نمودار ما پیش خود شب تار

خفاش نور خویشیم هر چند آفتابیم

مستان این خرابات هنگامهٔ جنونند

از ظرف ما مپرسید دریاکش سرابیم