غزل شمارهٔ ۲۳۴۲

حسرتی در دل نماند از بسکه ما واسوختیم

یک دماغی داشتیم آن هم به سودا سوختیم

کس درین محفل زبان‌دان گداز دل نبود

چون سپند از خجلت عرض تمنا سوختیم

نشئهٔ تحقیق ما را شعلهٔ جواله‌کرد

گرد خودگشتیم چندانی‌که خود را سوختیم

حال هم وهم است از مستقبل اینجا دم مزن

آتش ما شد بلند امروز و فردا سوختیم