غزل شمارهٔ ۲۳۴۴

یاد آن فرصت‌ که عیش رایگانی داشتیم

سجده‌ای چون آستان بر آستانی داشتیم

یاد آن سامان جمعیت‌که در صحرای شوق

بسکه می‌رفتیم از خود کاروانی داشتیم

یاد آن سرگشتگی‌کز بستنش چون‌گردباد

در زمین خاکساری آسمانی داشتیم

یاد آن غفلت‌که ازگرد متاع زندگی

عمر دامن چیده بود و ما دکانی داشتیم