غزل شمارهٔ ۲۳۵۹

چون نگه عمریست داغ چشم حیران خودیم

زیر کوه از سایهٔ دیوار مژگان خودیم

دعوی هستی سند پیرایهٔ اثبات نیست

اینقدر معلوم می‌گردد که بهتان خودیم

وحشت صبحیم ما راکو سر و برگی دگر

یعنی از خود می‌رویم و گرد دامان خودیم

سخت جانی عمر صرف ژاژخایی‌ کردن‌ست

همچو سوهان پای تا سر وقف دندان خودیم