غزل شمارهٔ ۲۳۶۰

خلوت‌پرست گوشهٔ حیرانی خودیم

یعنی نگاه دیدهٔ قربانی خودیم

ما را چو صبح باگل تعمیرکار نیست

مشتی غبار عالم ویرانی خودیم

لاف بقا و زندگی رفته نازکیست

لنگر فروش کشتی توفانی خودیم

موگشته‌ایم و نقش خیال تو مشق ماست

حیران صنعت قلم مانی خودیم