غزل شمارهٔ ۲۳۶۵

عمرها شد عرق از هستی مبهم داریم

چون سحر در نفس آیینهٔ شبنم داریم

قدردان چمن عافیت خویش نه‌ایم

چه توان‌ کرد نصیب از گل آدم داریم

یک نفس آینهٔ انس نپرداخت نفس

فهم‌ کن اینهمه بهر چه ز خود رم داریم

کم و بیش آنچه‌کسی داشت رهاکرد و گذشت

فرض ‌کردیم کزین داشته ما هم داریم