غزل شمارهٔ ۲۳۹۰

صفای دل به چراغ بقا دهد روغن

نفس نلغزد از آیینه تا بود روشن

گواه پستی فطرت عروج دعوتهاست

سخن بلند بودتا بلند نیست سخن

به غیر هیچ نمی‌زاید از خیالاتت

به باد چند شوی چو حباب آبستن

لباس وهم نیرزد به خجلت تغییر

مباش زنده به رنگی‌که بایدت مردن