غزل شمارهٔ ۲۳۹۱

عمرها در پرده بود اسرار وهم ما و من

صیقل زنگار این آیینه شد آخر کفن

با اقامت ما نفس سرمایگان بی‌نسبتیم

دامنی دارد غبار صبح در آهن شکن

قید جسمانی گوارا کرد افسون معاش

بهر آب و دانه خلقی در قفس دارد وطن

آن هوس منزل که باغ جنتش نامیده‌اند

رنگها چیده‌ست لیکن در غبار وهم و ظن