غزل شمارهٔ ۲۳۹۲

آخر از بار تعلق‌های اسباب جهان

عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان

از خم‌ گردون مهیا شو به ایمای بلا

تیر می‌باشد اشارتهای ابروی کمان

از تأمل چند باید آبروی شوق ریخت

خامشی تا کی‌ گره در رشتهٔ ساز فغان

زحمت بسیار دارد از عدم گل ‌کردنت

نقب در خارا زنی ‌کز نام خود یابی نشان