غزل شمارهٔ ۲۳۹۳

بر آن سرم‌ کز جنون نمایم بلند و پست خیال یکسان

به جیب ریزم غبار دامن کشم به دامن زه گریبان

نمی‌توان‌ گشت شمع بزمت مگر به هستی ز نیم آتش

چه طاقت آیینهٔ تو بودن ازین‌که داریم چشم حیران

تبسمی‌، حرفی‌، التفاتی‌، ترحمی‌، پرسشی‌، ‌نگاهی

شکست دل شیشه چند چیند ز چین ابروی طاق نسیان

به سرکشیها تغافل آراتر از هم افتاده مو به مویت

مگر میان تو از ضعیفی رسد به فریاد ناتوانان