غزل شمارهٔ ۲۳۹۵

بعد مردن از غبارم‌ کیست تا یابد نشان

نقش پای موج هم با موج می‌باشد روان

خامشی مهری‌ست بر طومار عرض مدعا

همچو شمع‌کشته دارم داغ بر روی زبان

خاک‌ گردیدن حصول صد گهر جمعیت است

کاش موج من ز ساحل برنگرداند عنان

کو خموشی تا نفس تمکین دل انشا کند

گوهر است اما اگر پیچد به خویش این ریسمان