غزل شمارهٔ ۲۴۱۸

کس چو شمع من نبوده‌ست آشنای سوختن

گرد داغم داغ شد سر تا به پای سوختن

عاشقان بالی به ذوق نیستی افشانده‌اند

کیست از پروانه پرسد ماجرای سوختن

دیر فرصت دود خاکستر ندارد آتشش

از شرر پرس ابتدا و انتهای سوختن

شمع آداب وفا عمریست روشن کرده‌ام

تا نفس دارم سرتسلیم و پای سوختن