غزل شمارهٔ ۲۴۲۰

گر به این ساز است دور از وصل جانان زبستن

زنده‌ام من‌ هم به آن ننگی ‌که نتوان زبستن

انفعالم می‌کشد از سخت جانیها مپرس

کاش باشد بی‌رخت چون مرگم آسان زیستن

موج‌گهر نیستم زندانی خویشم چرا

سر به جیبم خاک‌کرد این بامدادان زبستن

چشم زخم خودنمایی را نمی‌باشد علاج

ای شرر باید همان در سنگ پنهان زیستن