غزل شمارهٔ ۲۴۲۲

به وادیی که فروشد غبار ما ننشستن

ز گرد باد رسد تا به‌نقش پا ننشستن

به‌ کیش مشرب انصاف از التفات نشاید

رسیدن از دل و در چشم آشنا ننشستن

من و تو زاهد ازین‌ کوچه هیچ صرفه نبردیم

ترا گداخت زمینگیری و مرا ننشستن

خدا به ‌مرکز تشویش راحتم بنشاند

که‌ گرد صبحم و نقشم نشسته با ننشستن