غزل شمارهٔ ۲۴۵۴

دمی ز عبرت اگر خم‌ کند حیا گردن

سر غرور نبندد به دوش ما گردن

ز سر خیال رعونت برآر و ایمن باش

رگی‌ست آنکه ز تن می‌کند جدا گردن

ز خود نمایی طاقت نمی‌توان برخاست

به‌حکم خجلت اگر بشکند عصاگردن

چه ممکن‌ست‌ که ظالم رسد به اوجِ کمال

مگرکشیدن دارش کند رسا گردن