غزل شمارهٔ ۲۴۵۷

با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن

چون میوه زرد گشتیم از آفتاب خوردن

مست‌ست طبع خود سر از کسب خلق بگذر

تا کم‌ کند جنونت می با گلاب خوردن

گر محرمی برون‌آ از تشنه‌کامی حرص

چون وهم غوطه تاکی در هر سراب خوردن

نقشی‌که مبهم افتد دل جمع‌کن ز فهمش

جهل است عشوهٔ حسن زیر نقاب خوردن