غزل شمارهٔ ۲۴۵۸

چه دارد این گیر و دار هستی‌ گداز صد نام و ننگ خوردن

شکست آیینه جمع‌ کردن فریب تمثال رنگ خوردن

خوشست از ترک خودنمایی دمی ز ننگ هوس برآیی

به‌ کسوت ریش روستایی ز شانه تا چند چنگ خوردن

شرار تا سر ز خود برآرد نه روز بیند نه شب شمارد

دماغ‌کمفرصتان ندارد غم شتاب و درنگ خوردن

مزاج همت نمی‌شکیبد که ساز نخلش نظر فریبد

به صد فلک دست و دل نزیبد فشار یک چشم تنگ خوردن