غزل شمارهٔ ۲۴۶۸

غنیمت ‌گیر چون آیینه محو شان خود بودن

جهانی را تماشا کردن و حیران خود بودن

چه صحرا و چه‌ گلشن‌ گر تأمل رهبرت‌ گردد

سلامت نیست غیر از پای در دامان خود بودن

ز تشویش دو عالم چشم زخم آزاد می‌باشد

ته یک پیرهن از پیکر عریان خود بودن

دو دم شغل معاصی انتظار رحمتی دارد

که باید تا ابد شرمندهٔ احسان خود بودن