غزل شمارهٔ ۲۴۷۶

ما را ز بار هستی تاکی غم خمیدن

آیینه هم سیه‌ کرد دوش‌ از نفس‌کشیدن

چندین‌ گهر درین بحر افسرد و خاک ‌گردید

یمن آنقدر ندارد بر عافیت تنیدن

رنگ شکسته دارد اقبال سرخ رویی

این لعاب بی‌بها را نتوان به زر خریدن

ارباب رنگ یکسر زندانی لباسند

بی‌دام نیست طاووس در عالم پریدن