غزل شمارهٔ ۱۸۳۱

راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این

بیش فلک نمی‌کشد درد مرا و نی زمین

این دل من چه پرغم است وان دل تو چه فارغ است

آن رخ تو چو خوب چین وین رخ من پر است چین

تا که بسوزد این جهان چند بسوزد این دلم

چند بود بتا چنان چند گهی بود چنین

سر هزارساله را مستم و فاش می کنم

خواه ببند دیده را خواه گشا و خوش ببین