غزل شمارهٔ ۲۴۸۹

به سعی بی‌نشانی آنسوی امکان رهی واکن

پر افشانست همت آشیان در چشم عنقاکن

ازین صحرای وحشت هر چه برداری قدم باشد

سری از خواب اگر برداشتی اندیشهٔ پا کن

به یک مژگان زدن از خود چو حیرت می‌توان رفتن

اگرگامی نداری جنبش نظاره پیدا کن

ز رفع‌ گرد هستی می‌توان صد صبح بالیدن

نسیم امتحان شوگوشه‌ای زبن پرده بالاکن