غزل شمارهٔ ۲۴۹۵

به تماشای این چمن در مژگان فراز کن

ز خمستان عافیت قدحی‌ گیر و ناز کن

مشکن جام آبرو به تپشهای آرزو

عرق احتیاج را می مینای راز کن

مپسند آنقدر ستم ‌که به خست شوی علم

گره دست و دل ز هم مژه بگشا و باز کن

به چه افسانه مایلی‌که ز تحقیق غافلی

تو تماشا مقابلی ز خیال احترازکن