غزل شمارهٔ ۱۸۳۳

آمده‌ام به عذر تو ای طرب و قرار جان

عفو نما و درگذر از گنه و عثار جان

نیست بجز رضای تو قفل گشای عقل و دل

نیست بجز هوای تو قبله و افتخار جان

سوخته شد ز هجر تو گلشن و کشت زار من

زنده کنش به فضل خود ای دم تو بهار جان

بی لب می فروش تو کی شکند خمار دل

بی خم ابروی کژت راست نگشت کار جان