غزل شمارهٔ ۲۵۲۸

حیرت آهنگم که می‌فهمد زبان راز من

گوش بر آیینه نه تا بشنوی آواز من

ناله‌ها در سینه از ضبط نفس خون کرده‌ام

آشیان لبریز نومیدی‌ست از پرواز من

حسن اظهار حقیقت پر نزاکت جلوه بود

تا به بزم آیم زخلوت سوخت رنگ ناز من

لفظ شد از خودفروشی معنی بیرنگی‌ام

نیست غیر از من ‌کسی چون بوی‌ گل غماز من