غزل شمارهٔ ۱۸۳۶

باز بهار می کشد زندگی از بهار من

مجلس و بزم می نهد تا شکند خمار من

من دل پردلان بدم قوت صابران بدم

برد هوای دلبری هم دل و هم قرار من

تند نمود عشق او تیز شدم ز تندیش

گفت برو ندیده‌ای تیزی ذوالفقار من

از قدم درشت او نرم شده‌ست گردنم

تا چه کشد دگر از او گردن نرمسار من