غزل شمارهٔ ۲۵۴۴

در خور گل‌ کردن فقرست استغنای من

نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من

از مراد هر دو عالم بسکه بیرون جسته‌ام

در غبار وحشت دی می‌تپد فردای من

سایهٔ مویی زکلک خود تصورکرد وبس

نقشبند وهم در صنع ضعیفیهای من

ترک دنیا هم دماغ همت من بر نداشت

رنجه‌کرد افشاندن این‌گرد پشت پای من