غزل شمارهٔ ۲۵۴۵

دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من

قلقلی دزدیده است این بحر از مینای من

نیست خالی یک کف خاک از غبار وحشتم

چون نفس می‌جوشد از هر دل تپیدنهای من

غنچه را جز شوخی رنگ آفتی دربار نیست

خودنمایی می‌دهد آخر به باد اجزای من

هر نفس‌ کز دل کشیدم خامشی افشاند بال

می‌زند موج از زبان ماهیان دریای من