غزل شمارهٔ ۲۵۴۶

شمع صفت دیدنی‌ست عجز جنون زای من

سر به هوا می‌دود آبلهٔ پای من

بال فشان می‌روم لیک ندانم کجا

بر پر من بسته‌اند نامهٔ عنقای من

بسکه به رویم عرق آینهٔ شرم بست

ماند نهان از نظر صورت پیدای من

همقدم‌گرد باد تاختم از بیخودی

گردش ساغر شکست گردن مینای من