غزل شمارهٔ ۲۵۵۰

فلک نبست ره صبح لاابالی من

پلگ داغ شد از وحشت غزالی من

به نقص قانعم از مشق اعتبارکمال

دمید نقطهٔ بدر از خط هلالی من

خم بنای سجودم بلندیی دارد

که چرخ شیشه بچیند به طاق عالی من

دماغ چینی اقبال موی بینی کیست

جنون فقر اگر نشکند سفالی من