غزل شمارهٔ ۲۵۵۲

ببینم تاکی‌ام آرد جنون زین دامگه بیرون

پری افشانده‌ام در رنگ یعنی می‌تپم در خون

بقدر هستی از بی‌اختیاری ساختم اما

به ذوق دانه و آب از قفس نتوان شدن ممنون

جنون عالم ازگرد سحر بی‌پرده است اینجا

بقدر داغ اختر پنبه سامان می‌کند گردون

تو و من عالمی را از حقیقت بیخبر دارد

زمانی‌گر نفس دزدی عبارت نیست جز مضمون