غزل شمارهٔ ۲۵۵۴

ز پرده آیی اگر از قبای تنگ برون

به‌روی ‌گل ننشیند ز شرم رنگ برون

خیال آن مژه خون می‌کند چه چاره‌ کنم

دل آب‌ گشت و نمی‌آید این خدنگ برون

زمانه مجمع آیینه‌های ناصاف است

درون صفا ز کدورت نشسته زنگ برون

حذر کنید ز کینی که از دو دل خیزد

شرار کوفته می‌آید از دو سنگ برون