غزل شمارهٔ ۲۵۷۶
نقاش تاکشد اثر ناتوان او
بندد قلم ز سایهٔ موی میان او
از بحر عشق رخت سلامتکه میبرد
کشتی شکستن است دلیل کران او
حزنی در ین بساط تحیر نیافتم
شمعیکه مغز نالهکشد استخوان او
راز تو آتشیستکه چون پرده در شود
کام هزار سنگ شکافد زبان او