غزل شمارهٔ ۲۵۸۱

باز چو صبح کرده‌ام تحفهٔ بارگاه تو

رنگ شکسته‌ای‌ که نیست قابل‌ گرد راه تو

ذره به بال آفتاب تا به سپهر می‌رود

کیست به خود نمی‌کند ناز ز دستگاه تو

بسکه شکوه جلوه‌ات ریخته است ز هر طرف

عکس به روی آینه‌، آینه درپناه تو

خاک شهید غمزه‌ات‌ گرد کند چه ممکنست

سرمه نمی‌شود سفید از مژهٔ سیاه تو