غزل شمارهٔ ۱۸۴۱

تا چه خیال بسته‌ای ای بت بدگمان من

تا چو خیال گشته‌ام ای قمر چو جان من

از پس مرگ من اگر دیده شود خیال تو

زود روان روان شود در پی تو روان من

بنده‌ام آن جمال را تا چه کنم کمال را

بس بودم کمال تو آن تو است آن من

جانب خویش نگذرم در رخ خویش ننگرم

زانک به عیب ننگرد دیده غیب دان من