غزل شمارهٔ ۲۶۱۶

غبارم برنمی‌خیزد ازین صحرای خوابیده

اسیرم همچو جولان در طلسم پای خوابیده

به غیر از نقش پا جایی ندارد جاده پیمایی

تو هم ته جرعه‌ای بردار ازین مینای خوابیده

به یاد شام زلفت هر کجا چشمی به هم سودم

رگ خواب پریشان‌ گشت مژگانهای خوابیده

با این قامت قیامت نیست ممکن‌گردن افرازد

به مژگان تو یعنی فتنه‌ای بر پای خوابیده