غزل شمارهٔ ۲۶۳۰

حیرت حسن‌ که زد نشتر به ‌چشم آینه

خشک می‌بینم رگ جوهر به چشم آینه

چارهٔ مخموری دیدار نتوان یافتن

دیده‌ام خمیازهٔ دیگر به چشم آینه

برق حیرت دستگاه جرات نظاره سوخت

تاب روی‌کیست آتشگر به چشم آینه

عجز بینش آشیان پرداز چندین جلوه است

بشکن ای نظاره بال و پر به چشم آینه