غزل شمارهٔ ۲۶۳۲

خلقی‌ست محو خود به تماشای آینه

من نیز داغم از ید بیضای آینه

بیچاره دل چه خون‌ که ز هستی نمی‌خورد

تنگ است از نفس همه‌جا، جای آینه

در عالمی‌ که حسن ز تمثال ننگ داشت

ما دل‌ گداختیم به سودای آینه

تاکی دل از فضولی حرصت الم‌ کشد

زنگار نیستی مکن ایذای آینه