غزل شمارهٔ ۲۶۳۸

یک تار موگر از سر دنیا گذشته‌ای

صد کهکشان ز اوج ثریا گذشته‌ای

بار دل‌ست این‌که به خاکت نشانده است

گر بی‌نفس شوی ز مسیحا گذشته‌ای

ای هرزه تاز عرصهٔ عبرت ندامتی

چون عمر مفلسان به تمنا گذشته‌ای

جمعیت وصول همان ترک جستجوست

منزل دمیده‌ای اگر از پا گذشته‌ای