غزل شمارهٔ ۲۶۴۴

خشم را آیینه پرداز ترحم کرده‌ای

در نقاب چین پیشانی تبسم کرده‌ای

هر سر مویت زبان التفاتی دیگر است

بسکه شوخی در خموشی هم تکلم‌ کرده‌ای

تا عرق از چهره‌ات خورشید ریز عبرت‌ست

چرخ را یک دشت نقش پای انجم کرده‌ای

عقده‌های غنچهٔ دل بی‌گلاب اشک نیست

می به ساغر کن کزین انگور در خم کرده‌ای