غزل شمارهٔ ۲۶۴۹

کجا خلوت و انجمن دیده‌ای

تو شمعی همین سوختن دیده‌ای

ز رنگی‌که جز داغش آیینه نیست

چو طاووس خود را چمن دیده‌ای

به وهم حسد باختی نور دل

چراغی ندیدی لگن دیده‌ای

که صیقل زد آیینهٔ عبرتت

که او بودی امروز و من دیده‌ای