غزل شمارهٔ ۲۶۵۸

عبث ای دشمن تحقیق دل از وسوسه خستی

توهمین آینه بودی به چه امید شکستی

چه خیال است به قید جسد آزاد نشستن

امل آشفت دماغت تو شدی غره‌ که رستی

مثل موج گهر آینه دار است در اینجا

گره دام تو گردید کمندی که گسستی

به تماشاگه فرصت نشوی محو فسردن

نفس آیینه غبار ست درین ‌کوچه‌ که هستی