غزل شمارهٔ ۲۶۶۸

چه دارم در نفس جز شور عمر رفته از یادی

غباری را فراهم کرده‌ام در دامن بادی

به خاک افتاده‌ام اما غرور شعله خویان را

کفی خاکسترم از آرمیدن می‌دهد یادی

مباش ای مژدهٔ وصل از علاج ‌گریه‌ام غافل

هنوز این شعله خو دیوانه می ارزد به ارشادی

زکوه و دشت عشق آگه نی‌ام لیک اینقدر دانم

که خاکی خورد مجنونی و کوهی‌ کند فرهادی