غزل شمارهٔ ۲۶۷۰

گر درین قحط سرایت نکند نان مددی

نه جسد رنگ نموگیرد و نی جان مددی

سرسری نگذری ای بیخبر از عقدهٔ دل

گر ز ناخن نشود کار به دندان مددی

ای غنی تا اثر انجم و افلاک بجاست

کس نمی‌خواهد از اقبال تو چندان مددی

در قناعت همه اسباب به زیر قدم است

مور این دشت نخواهد ز سلپمان مددی