غزل شمارهٔ ۲۶۷۹

که‌ کشید دامن فطرتت ‌که به سیر ما و من آمدی

تو بهار عالم دیگری ز کجا به این چمن آمدی

سحر حدیقهٔ آگهی ستم است جیب درون درد

چه هوا بپرورد آتشت ‌که برون پیرهن آمدی

هوس‌ تعلق صورتت ز چه ره فتاده ضرورتت

برمیدی آنهمه از صمد که به ملک برهمن آمدی

ز عدم جدا نفتاده‌ای قدم دگر نگشاده‌ای

نگر آنکه پیش خیال خود به خیال آمدن آمدی