غزل شمارهٔ ۲۶۸۱

درین محفل‌که پیدا نیست رنگ حسن مقصودی

چراغ حسرت آلود نگاهم می‌کند دودی

چو آن شمعی که از فانوس تابد پرتو آهش

درون بیضه‌ام پیداست بال شعله فرسودی

خروش بینوایی‌های من یارب که می‌فهمد

چو مژگانم ز سر تا پا زبان سرمه‌آلودی

طریق بندگی ناز فضولی برنمی‌دارد

تو از وضع رضا مگذر چه مقبولی چه مردودی