غزل شمارهٔ ۲۷۱۲

گرفتم شوخیت با شورصد محشرکند بازی

می تمکین همان در ساغر گوهر کند بازی

به هر دشتی‌که صید طره ات بر هم زند بالی

غبارش تا ابد با نافه و عنبر کند بازی

زجیب هربن مژگان دمد موزونی سروی

خیال قامتت هرگه به‌چشم ترکند بازی

غنا پر درد یاد توست طفل اشک مشتاقان

که گاهی با عقیق وگاه باگوهرکند بازی