غزل شمارهٔ ۲۷۱۳

من و دیوانه‌خو طفلی ‌که هر جا سر کند بازی

دو عالم رنگ بر هم چیند و ابتر کند بازی

خیال چین ابروی تو هر جا بی‌نقاب افتد

نظر ها در دم شمشیر با جوهر کند بازی

به توفان خیالت اشک حسرت بسملی دارم

که هر مژگان زدن در عالم دیگر کند بازی

به رویت پیچ و تاب طرهٔ مشکین به آن ماند

که شاخ سنبلی بر لالهٔ احمر کند بازی