غزل شمارهٔ ۲۷۳۳

خیالش بر نمی‌تابد شعور، ای بیخودی جوشی

نمی‌گنجد به دیدن جلوه‌اش ای حیرت آغوشی

ضعیفیها به ایمای نگاه افکند کار من

چو مژگان می‌کنم مضرابی آهنگ خاموشی

از آن نامهربان منت‌کش صد رنگ احسانیم

به این حسرت‌ که ‌گاهی می‌کند یاد فراموشی

نه از صبحی خبر دارم نه از شامی اثر دارم

نگه می‌پرورم در سایهٔ خط بناگوشی