غزل شمارهٔ ۲۷۴۴

جز عافیتم نیست به سودای تو ننگی

ای خاک برآن سرکه نیرزید به سنگی

انجام خرام تو شکار افکن دل بود

ازسرو، چمن هم به جگر داشت خدنگی

مخمور لبت ‌گر چمنش نشئه رساند

در شیشهٔ یک غنچه نماند می رنگی

محو است در آیینهٔ تمکین تو شوخی

چون معنی پرواز شرر در دل سنگی