غزل شمارهٔ ۲۷۴۵

چو بوی‌گل ز چه افسردگی مقید رنگی

تودست قدرتی ای بیخبرچرا ته سنگی

حباب وار ز دردی‌کشان حوصله بگذر

که تا گشوده‌ای آغوش شوق کام نهنگی

ز صیدگاه طرب غافلی به وهم تعلق

اگر ز خانه برآیی پر هزار خدنگی

فضای کَون و مکان با دل گرفته چه سازد

فسرده صد در و دشت از همین یک آبله تنگی